|
(( 1 ))
دست او آيا
نخواهد چيد
سيب را از
شاخه اميد
نونهال مهر
را پر بار
چشم او آيا
نخواهد ديد؟
- نه نخواهد
ديد
- دست او از
شاخه اميد
- ميوه شيرين
نخواهد چيد
***
باز مي گردد،
دريغا بازگشت او
نيشخند دره
ها را تاب نتواند
پيش طعن
كوهها از شرم گشتن آب نتواند
باز مي گردد
و مي خواند :
(( دره اي
آغوش بگشوده
(( جاودان
آغوش بگشوده
(( انتظارت
چيست ؟
(( كارت چيست
؟
(( هان پذيرا
ميشوي اين عابر آواره را در خويش ؟
(( اين
پريشان خورده سر بر سنگ را، دلريش ؟
(( دره، آيا
اين پريشان را ز درگاهت نمي راني ؟
(( جاودان در
گرمي آغوش خواموشت -
نمي خواني ؟
دره خاموش
است
دره سر تا
پاي آغوش است
*****
(( 2 ))
و سكوتي سرد
و صامت
در فضا
گسترده سنگين بال
ناگهان پژواك
« واي » مرد در دره طنين افكند
جغد زد شيون
چرخ زد كركس
دره زد لبخند
*** |