|
(( 35 ))
براي مردم مهربان
كرماني
و داريوش مجدزاده
خانداني
********************
به راه بايد
رفت
و در نشستن
به هر كه
هر كجا
هروقت
از احتياط
نبايد گذشت
كه يك دقيقه
غفلت
بسا
- كه حاصل آن
سالهاي
دربدري ست
***
هميشه مي
پرسم:
- من و سرودن
محتاط ؟
كنون به دوست
- كه رخ را ز
باده مي افروخت -
حديث درد
مگوييد
كه بال شبپره
در گرد شعله خواهد سوخت
***
كنون به دوست
بگوييد :
« شراب را
بردار
« و در سكوت
كويري در اين شب شفاف
« به باغ
پسته نگاهي ز روي رحمت كن
***
به ياد روي
كه اين جام باده را نوشي
اگر كه پسته
اين شهر خوب خندان است
دهان دختر
زيبا تهي ز دندان است
كه هر شكسته
دندان بهاي يك نان است
شراب مي نوشي
؟
و مست مي
نگري نقشهاي قالي را ؟
ميان پيچ و
خم نقشهاي هر قالي
چه روزهاي
جواني ست خفته در تابوت
شراب مي
نوشي؟
به ياد روي
كه ؟
رويي كه از
دو ديده تهي ست ؟
به ياد چشم
سياهي كه ديگرش هرگز
- توان ديدن
نيست ؟
***
بيا به شهر
در آييم
به شهر گشته
نهان در ميان گرد و غبار
به شهر هر
شبش از آسمان در افشاني
و روي گونه
طفلان سرشك نوراني
به شهر سر به
گريباني و پريشاني
***
كنون كه شهر
دمادم به دست تاراج است
تو جام را
بگذار
و تيشه را
بردار
چرا ؟
- كه ريشه
اين رشد كرده زهر آگين
به تيشه
محتاج است
*** |