|
(( 28 ))
تو را هنوز
اگر همتي به جا مانده ست
سفر كنيم،
سفر
سفر ادامه
بودن
ز سينه زنگ
كدورت زدودن است
- آري
سفر كنيم و
نينديشيم
اگر چه ترس
در اين شب
- كه از
شبانه ترين است
اگر چه با شب
شومم
- هميشه ترس
قرين است
سفر كنيم سفر
در اين سياهي
شب
- اين شب پر
از ترفند
از اين هياكل
ترس آفرين چه مي ترسي ؟
مترسكان سر
خرمنند و با بادي
چو بيد مي
لرزند
سفر به عزم
گريز؟
- اين گمان
مبر كه مرا
سفر به عزم
سبيز است
سفر شكفتن
آغاز و
ترجمان شكوه
است
سفر به عزم
رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم
رسيدن به صبح هشياري ست
سفر ابتداي
بيداري ست
سفر كنيم و
ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست
تمنا
دريغ سنبله
ها را درو نخواهد كرد
درو گران همه
پيش از درو
- درو شده
اند
*** |