|
(( 22 ))
چه انتظار
عظيمي نشسته در دل ما
هميشه
منتظريم و كسي نمي آيد
صفا گمشده
آيا
بر اين زمين
تهي مانده باز مي گردد ؟
اگر زمانه به
اين گونه
- پيشرفت اين
است
بي ترديد
حصار كاغذي
ذهن را ز هم نشكافت
و خواهش من و
تو
نيم گامي از
تب تن نيز
دورتر نگذشت
كه در حصار
تمناي تن فرو مانديم
و در كوير
نفس سوز« من » فرو مانديم
نه از حصار
تن خويشتن برون گامي
نه بر گسستن
اين پاي بندها، دستي
***
هميشه مي
گفتم:
« من و سكوت؟
محال است
« سكوت، عين
زوال است
« سكوت،
- يعني مرگ !
***
سكوت،
نفس رضايت
سكوت،
عين قبول است
سكوت،
- كه در
زمينه اشراق اتصال به حق -
دراين زمانه
نزول است .
سكوت،
يعني مرگ .
***
كجاي اي
انسان ؟
عصاره عصيان
چگونه مسخ
شدي
با سكوت خو
كردي
تو اي فريده
هر آفريده
- بر تو چه
رفت ؟
كز آفريده
خود
از خداي بي
همتا
به لابه مرگ
مفاجاة آرزو كردي ؟
*** |