|
(( 38 ))
(( به دكتر ر.
ش. لشكري ))
با سروهاي
سبز جوان در شهر،
از روز پيش
وعده ديدار داشتم .
ديوانگي ست !
- نيست ؟!
اينك تو
نيستي كه ببيني،
با هر جوانه
خنجر فريادي ست .
افسوس،
خاموش گشته
در من،
آن پر شكوه
شعله خشم ستاره سوز
اي خوبتر
بيا،
اين شعله
نهفته به دهليز سينه را،
چون آتش مقدس
زردشت بر فروز .
اي خوبتر
بيا،
كه محنت
برادر من،
- غرق در الم
-
كوهي ست بر
دلم .
***
گفتي كه :
(( آفتاب
طلوعي دوباره خواهد كرد .
اينك اميد
من، تو بگو آفتاب كو؟
در خلوت
شبانه اين شهر مرده وار
هشدار، گام
به آهستگي گذار
اينجا طنين
گام تو آغاز دشمني ست .
يك دست با
تو، نه
يك دوست با
تو نيست
***
ديدم اميد
من،
برخاست،
خشمناك،
خنديد،
خنديد و خيل
خوف،
در خلوت
شبانه من موج مي گرفت،
با هق هق
گريستن من
ديدم طنين
خنده اواوج مي گرفت .
افروخت
مشعلي،
شب را به نور
شعله منورساخت .
و پشت پلك
پنجره ها
فرياد بر
كشيد :
(( اي خواب
رفتگان
(( از پشت
پلكتان بتكانيد؛
(( گرد قرون
مانده به مژگان را .
فرياد كرد و
گفت :
(( اي
چشمهايتان،
(( خورشيد
زندگي؛
(( خورشيد از
سراچه چشم شما شكفت .
- اما،
يك پنجره
گشوده نشد .
يك پلك چشم
نيز .
و راه،
راهي نه جز
ادامه اندوه .
و خيل خواب
خستگي و رخوت
افتاده روي
پلك كسان چون كوه
***** |