|
«به
روانشاد، استاد دكتر حميد عنايت»
***
بشكن طلسم
حادثه را،
بشكن !
مهر سكوت، از
لب خود بردار
منشين به
چاهسار فراموشي
بسپار گام
خويش به ره،
بسپار
تكرار كن
حماسه خود، تكرار
چندان سرود
سوك،
چه مي خواني
؟
نتوان نشست
در دل غم،
نتوان
از ديده سيل
اشك،
چه مي راني ؟
***
سهرا بمرده
راست، غمي سنگين
اما،
- غمي كه
افكند از پا
- نيست
برخيز !
رخش سركش
خود،
زين كن !
اميد
نوشداروي تو
از كيست ؟
***
سهرا بمرده
اي و
- غمت سنگين
بگذر ز
نوشداروي نامردان
چشم وفا و
مهر نبايد داشت
اي گرد
دردمند،
- ز بي دردان
***
افراسياب،
خون سياوش ريخت .
بيژن، به دست
خصم
به چاه افتاد
.
كو گردي تو،
اي همه تن
خاموش !
كو مردي تو،
اي همه جان
ناشاد !
***
اسفنديار را
چه كني تمكين ؟
- اين پر
غرور مانده به بندِ
« من »
تير گزين خود
به كمان بگذار،
پيكان به چشم
خيره سرش، بشكن !
***
چاه شغاد،
مايه مرگ تست
از دست خويش
بر تو گزند
آيد .
خويشي كه هست
مايه مرگ خويش،
بايد شكست
جان و تنش،
بايد !
*** |