|
(( 24 ))
ديگرزمان،
زمانه مجنون نيست
فرهاد،
در بيستون
مراد نمي جويد ،
زيرا
بر آستانه خسرو،
بي تيشه اي
به دست كنون سر سپرده است .
در تلخي
تداوم و تكرار لحظه ها،
آن شور عشق
- عشق به
شيرين را،
از ياد برده
است .
تنهاست گرد
باد بيابان،
تنهاست .
و آهوان دشت،
پاكان تشنگان
محبت -
چه سالهاست
ديگر سراغ
مجنون،
- آن دلشكسته
عاشق محزون رام را -
از باد و از
درخت نمي گيرند
زيرا كه خاك
خيمه ابن سلام را
خادم ترين و
عبدترين خادم
-
مجنون دلشكسته محزون است .
در عصر تضاد،
عصر شگفتي -
ليلي
- دلاله محبت
مجنون است !!
*****
اي دست من به
تيشه توسل جو،
تا داستان
كهنه فرهاد را،
از خاطرات
خفته برانگيزي .
اي اشتياق
مرگ
در من طلوع
كن .
من اختتام
قصه مجنون رام را
اعلام مي كنم
.
***** |