Home - Iranactor - Help - Back


سينماي ايران  |  آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

جستجو

هوشنگ ابتهاج - مهدي اخوان ثالث - احمد شاملو - رحيم معيني كرمانشاهي - نيما يوشيج - پروين اعتصامي - سهراب سپهري

مهدي سهيلي - فروغ فرخزاد - فريدون مشيري - حميد مصدق

 


پروين اعتصامي

P.Etesami


 

 

بدامان گلستاني شبانگاه

كه اي اميد بخش دوستداران

ز پاكيت، آسمان را فرّ و پاكي

شبي كز چهره، برقع برگشايي

مرا خوشتر نباشد زان دمي چند

مبارك با تو، هر جانو بهاري است

نكويي كن چو در بالا نشستي

تو نوري، نور با ظلمت نخوابد

به كان اندر، تو بخشي لعل را فام

فروغ افكن به هر كوتاه بامي

چراغي پيرزن بس زود ميرد

بدين پاكيزگي و نيك رايي

مرو در حصن تاريك دگر بار

نشايد رهنمون را چاه كندن

بدين گردن فرازي، بندگي چيست

بگفتا ديده ما را برد خواب

نه از خويش اين چنين رخشان و پاكم

هر آن نوري كه بيني در من، او راست

نه تنها چهره تاريكم افروخت

جهان افروزي از اخگر نيايد

در اين بازار هم چون و چرايي است

چرا بالم كه در بالا نشستم

فروغ من بسي بي رنگ و تاب است

رخ افروزد چو مهر عالم آراي

مرا آگاه زين آيين نكردند

ز خط خويش گر بيرون نهم گام

من از نور دگر گشتم منور

چو با نور و صفا كرديم پيوند

در اين درگه، بلند او شد كه افتاد

اگر كار آگهي آگه ز كاري است

چه خواني بندگي را بي نيازي

در اين شطرنج، فرزين ديگري بود

ببايد زني مجازي جلوه رستن

گهي پيدا شويم و گاه پنهان

هزاران نكته اندر دل نهفتيم

ز آغاز، انده انجام داريم

توانگر چون شويم از وام ايام

 

 

 

 

 

چنين مي كرد بلبل راز با ماه

فروغ محفل شب زنده داران

ز انورارت، زمين را تابناكي

برخسار گل افتد روشنايي

كه بر گلبرگ، بينم شبنمي چند

مصفّا از تو، هر جا كشتزاري است

نزيبد نيكوان را خود پرستي

طبيب از درمندان رخ نتابد

تجلي از تو گيرد باده در جام

 كه هر بامي نشاني شد ز نامي

خوش است از كلبه اش نور از تو گيرد

گهي پيدا و گه پنهان چرايي

دل صاحبدلان را تيره مگذار

زماني سايه، گه پرتو فكندن

سيه كاري چه و تابندگي چيست

به پيش جلوه مهر جهانتاب

ز تاب چهره خور تابناكم

من اين جا خوشه چينم. خرمن اوراست

هنرها و تجليهايم آموخت

بزرگي خردسالان را نشايد

مرا نيزار بپرسي رهنمايي است

چو از خود نيست هيچم، زير دستم

كجا مهتاب همچون آفتاب است

همان بهتر كه من خالي كنم جاي

فراتر زين رهم تلقين نكردند

براندازندم از بالاي اين بام

سحرگه بر تو بگشايند آن در

نمي پرسيم اين چون است و آن چند

كسي استاد شد كاو داشت استاد

هم از شاگردي آموزگاري است

چه نامي عجز را گردن فرازي

كجا مانند زر باشد زراندود

سوي نور حقيقت رخت بستن

چنين بودست حكم چرخ گردان

يكي بود از هزار، اينها كه گفتيم

زمانه وام ده، ما وامداريم

جو فردا باز خواهد خواست اين وام

 

بر آن قوم آگهان، پروين، بخندند

كه بس بي مايه، اما خود پسندند