Home - Iranactor - Help - Back


سينماي ايران  |  آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

جستجو

هوشنگ ابتهاج - مهدي اخوان ثالث - احمد شاملو - رحيم معيني كرمانشاهي - نيما يوشيج - پروين اعتصامي - سهراب سپهري

مهدي سهيلي - فروغ فرخزاد - فريدون مشيري - حميد مصدق

 


پروين اعتصامي

P.Etesami


پايمال آز

 

ديد موري در رهي پيلي سترك

من چنين خرد و نزارم زان سبب

بار بردم، كار كردم هر نفس

ره سپردم روزها و ماهها

خاك را كنديم با جان كندني

دانه آورديمن از جوي و جري

خوي كردم با بد و نيك سپهر

فيل با اين جثه دارد فيلبان

نان فيل آمده هر شام و سحر

فيل را شد زين اطلس زيب پشت

فيل مي بالد به خرطوم دراز

كارم از پرهيزكاري به نشد

اوفتادستيم زير چرخ جور

آسيايي دهر را چون گندميم

به كازين پس ترك گويم لانه را

از چه گيتي كرد بر من كار تنگ

بايد اين سنگ از ميان برداشتن

من از اين ساعت شدم پيل دمان

لانه موران كجا و پيل مست

حامي زور است چرخ زورمند

بعد ازين بازست ما را چشم و گوش

فيل گفت اين راه مشكل واگذار

گر شوي يك لحظه با من همسفر

گر بيايي يك سفر ما را ز پي

من بهر گامي كه بنهادم به خاك

من چه مي دانم ملخ يا مور بود

همعنان من شدن، كار تو نيست

در خيال آن كه كاري مي كني

ضعف خود گر سنجي و نيروي من

لانه نزديك است، از من دور شو

حلقه بهر دام نخودبيني مساز

من نمي بينم ترا در زير پاي

فيل را آن مور از دنبال رفت

ناگهان افتاد زير پاي پيل

روح بي پندار، زر بي غش است

پنبه اين شعله سوزان شديم

جملگي همسايه اين اخگريم

حاصلي كش آبيار، اهريمن است

  گفت بايد بود چون پيلان بزرگ

كه نه روز آسايشي دارم، نه شب

نه گرفتم مزد، نه گفتند بس

اوفتادم بارها در راهها

ساختيم آرامگاه و مأمني

لانه پر كردمي با خشك و تري

نيكيم را بد شمرد آن سست مهر

من بدين خردي، زبون آسمان

آب و دان مور اندر جوي و جر

بردباري، مور را افكند و كشت

مور مي سوزد براي برگ و ساز

جز به نان حرص، كس فربه نشد

بر سر ما مي زند اين چرخ دور

گرچه پيداييم، پنهان و گميم

بهر موران واگذارم دانه را

از چه رو در راه من افكند سنگ

راه روشن در برابر داشتن

نيست اين جا جاي پيل و پيلبان

بايد اندر خانه ديگر نشست

زورمندم من! نبرسم از گزند

كم نخواهد داد چرخ كم فروش

كار خود مي كن، ترا با ما چه كار

هم در آن يك لحظه پيش آيدخطر

در سرو ساقت نه رگ ماند، نه پي

صد هزاران چون ترا كردم هلاك

هر چه بود، از آتش ما گشت دود

توشه اين راه دربار تو نيست

خويش را گرد و غباري مي كني

نگروي تا پاي داري سوي من

پيلي از موران نبايد، مور شو

آن چه بردستي، بناداني مباز

تا تواني زير پاي من مياي

هر كه رفت از ره، بدين منوال رفت

هم گثير از دست داد و هم قليل

آتش است اين خود پسندي، آتش است

آتش پندار را دامان زديم

پيش از آن كابي رسد خاكستريم

سوزد اريكخوشه، گر صد خرمن است

بار هر كس، در خور ياراي اوست

موزه هر كس براي پاي اوست