Home - Iranactor - Help - Back


سينماي ايران  |  آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

جستجو

هوشنگ ابتهاج - مهدي اخوان ثالث - احمد شاملو - رحيم معيني كرمانشاهي - نيما يوشيج - پروين اعتصامي - سهراب سپهري

مهدي سهيلي - فروغ فرخزاد - فريدون مشيري - حميد مصدق

 


پروين اعتصامي

P.Etesami


خوان كرم

 

بر سر راهي،‌ گدائي تيره روز

كاي خدا، بي خانه و بي روزيم

شد پريشاني چو باد و من چو كاه

ساختم با آنكه عمري سوختم

آسمان، كس را بدين پستي نكشت

هيچ كس مانند من، حيران نشد

ايستادم در پس درها بسي

رشته را رشتم ولي از هم گسيخت

پيش من خوردند مردم نان گرم

ديده ام رنگي نديد از رخت نو

اين ترازو. گر ترازوي خداست

در زمستانم، تف دل آتش است

آبرو بردم، نديدم از تو روي

گفتش اندر گوش دل، رب و دود

نيست راه كج، ره حق جليل

تو براه من بنه گامي تمام

 گر بنام حق گشايي دفتري

گر كني آيينه ما را نظر

ما تر بي توشه نفرستاده ايم

دست داديمت كه تا كاري كني

پاي داديمت كه باشي پا به جاي

چشم دادم تا دلت ايمن كند

بر تن خاكي دميدم جان پاك

تا تو خاكي را منظم شد نفس

ما كسي را ناشتا نگذاشتيم

كار ما جز رحمت و احسان نبود

در نمي بندد به كس، دربان ما

آن كه جان كرده است بي خواهش عطا

اين توانايي كه در بازوي تواست

گنجها بخشيدمت، اي ناسپاس

آن چه گفتي نيست، يك يك در تو هست

عقل و راي و عزم و همت، گنج تواست

عرافان، چون دولت از ما خواستند

ما نمي گوييم سايل در مزن

آن كه بر خوان كريمان كرد پشت

آن درشتي، كيفر خود كامهاست

هيچ خودبين، از خدا خرسند نيست

زين همه شادي، چرا غم خواستي

نور حق، همواره در جلوه گري است

گلبن ما باش و بهر ما بروي

زارع ما، خوشه را خروار كرد

ناله ها مي كرد با صد آه و سوز

ز آتش ادبار، خوش مي سوزيم

پيش باد، از كاه آسايش مخواه

سوختم يك عمر و صبر آموختم

چون من از درد تهيدستي نكشت

روز و شب سر گشته بهر نان نشد

داد دشنامم كسي و نا كسي

بخت را خواندم ولي از من گريخت

من همي خون جگر خوردم ز شرم

سير، يك نوبت نخوردم نان جو

اين گژي و نادرستي از كجاست

برف و باران خوابگاه و پوشش است

گم شدم، هرگز نكردي جستجوي

گر نبودي كاردان، جرم تو بود

كجروان را حق نمي گردد دليل

تا منت نزديك آيم بيست گام

جز در اخلاص نشناسي دري

عيبهايت سر به سر گردد هنر

آن چه مي بايست دادن، داده ايم

در همي گر هست، ديناري كني

وارهاني خويش را از تنگناي

بر تو راه زندگي. روشن كند

خيرگيها ديدم از يك مشت خاك

اي عجب! خود را پرستيدي و بس

اين بنا از بهر خلق افراشتيم

هيچ گاه اين سفره بي مهمان نبود

كم نمي گردد و خوردن، نان ما

نان كجا دارد دريغ از ناشتا

شاهد بخت است و در پهلوي تواست

كه نگنجد هيچ كس را در قياس

گنجها داري و هستي تنگدست

بهترين گنجور، سعي و رنج تواست

دست و بازوي توانا خواستند

چون زدي اين در، در ديگر مزن

از لئيمان بشنود حرف درشت

ورنه بهر نامجويان، نامهاست

شاخ بي بر، در خور پيوند نيست

از كريمان، از چه روكم خوستي

آن كه آگه نيست، از بينش بري است

هم صفا از ما طلب، هم رنگ و بوي

هر چه كم كردند، او بسيار كرد

 

 تا نباشي قطره، دريا چون شوي

تا نه اي گم گشته، پيدا چون شوي