|
شكايت كرد روزي ديده
با دل
تو را داده است
شوق بر باد
تو را گرديد جاي آتش،
مرا آب
ز بس كه انديشه هاي
خام كردي
از آن روزي كه گرديدي
تو مفتون
تو اندر كشور تن،
پادشاهي
چرا بايد چنين خودكام
بودن
شدن همصحبت ديوانه اي
چند
ز بحر عشق، موج فتنه
پيداست
بگفت اي دوست، تير
طعنه تا چند
تو رفتي و مرا همراه
بردي
مرا كار تو كرد آلوده
دامن
به دست جور كندي پايه
اي را
مرا دركودكي شوق دگر
بود
نه مي خوردم غم ننگي و
نامي
نه مي پرسيدم از هجر و
وصالي
تو را تا
آسمان. صاحب نظر كرد
شما را قصه ديگر گون نوشتند
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پيوند
هر آن گوهر كه مژگان تو مي سفت
مرا سرمايه بردند تو را سود
بساط من سيه، شام تو ديجور
تو، وارون بخت و حال من دگرگون
تو از ديروز گويي، من از امروز
تو گفتي راه عشق از فتنه پاك است
تو را كرد آروزي وصل، خرسند
مرا شمشير زد گيتي، تو را مشت
اگر سنگي ز كوي دلبر آمد
بتي، گر تير ز ابروي كمان زد
تو را يك سوز و ما را سوختنهاست
تو بوسي آستين، ما آستان را
|
كه كار من شد از جور تو مشكل
مرا كنده است سيل اشك، بنياد
تو ز آسايش بري گشتي، من از خواب
مرا و خويش را بدنام كردي
مرا آرامگه شد چشمه خون
زوال دولت خود، چند خواهي
اسير دانه هر دام بودن
حقيقت جستن از افسانه اي چند
هر آنكو دم ز جانان زد، ز جان كاست
من از دست تو افتادم در اين بند
به زندانخانه عشقم سپردي
تو اول ديدي، آنگه خواستم من
در آتش سوختي همسايه اي را
خيالم ز اين حوادث بي خبر بود
نه بودم بسته بندي و دامي
نه آگه بودم از نقص و كمالي
مرا مفتون و مست و بي خبر كرد
حساب كار ما، با خون نوشتند
تو حرفي خواندي و من دفتري چند
نهان با من، هزاران قصه مي گفت
تو را كردند خاكستر، مرا دود
مرا نيرو تبه گشت و تو را نور
تو را روزي سرشك آمد، مرا خون
تو استادي در اين ره، من نو آموز
چو ديدم. پرتگاهي خوفناك است
مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
تو را رنجور كرد، اما مرا كشت
تو را بر پاي و ما را بر سر آمد
تو را بر جامه و ما را به جان زد
تو را يك نكته و ما را سخنهاست
تو بيني ملك تن، ما ملك جان را |