|

پوليور قرمز
نگاهي به پايانبندي فيلم « نفس عميق »
نوشته:
رويا خزر
در
فصل پاياني فيلم « نفس عميق » منصور و آيدا در عين « بي خيالي و « زدن به
سيم آخر » با سرخوشي لحظه اي و با آگاهي از موقتي بودن اين شادي با ماشين
سرقتي به سوي شمال در حركتند. در ابتداي فيلم ماموران نجات غريق جنازه اي را
با پوليور آبي از سد كرج مي گيرند كه هويتش براي بيننده مشخص نيست. ماموران
از جسد ديگري با موهاي بلند خبر مي دهند كه همچنان در آبها سرگردان است. در
همين حال ما چند نما از جواني با موهاي بلند زير آب مي بينيم. يك نما
هم از يك پوليور قرمز دخترانه مي بينيم. اين نما قطع مي شود به نمايي از
استخر كه همان جوان از زير آب سر بر مي آورد. اين جوان كامران، دوست منصور
است.
در انتهاي فيلم منصور پشت فرمان،
پوليور آبي به تن در كنار آيدا كه پوليور قرمزش را از تن درآورده، براي يك
لجبازي بچگانه سعي مي كند نواري را از جلوي پاي آيدا بردارد و آيدا به او مي
گويد كه مواظب جلوي خودش باشد. اين نما قطع مي شود به نماي نقطه نظر از ديد
سرنشينان يك ماشين كه صد متر جلوتر جمعيتي را مي بينند. ماشين مي ايستد. صداي
دخترانه اي از توي ماشين مي گويد: « منصور يه لحظه وايسا ». مردي - خود
پرويز شهبازي اين نقش را بازي كرده - نزديك ماشين مي آيد و به منصور و آيدا
مي گويد: « دختر و پسري در سد كرج غرق شده اند. ماموران سعي دارند جنازه دختره
رو بكشند بالا. زودتر از اينجا برويد.» اين نما قطع مي شود به نمايي از پشت
يك پرايد كه شباهت بسيار زيادي به ماشين سرقتي منصور دارد. اين ماشين وارد
مسير سربالايي جاده چالوس مي شود كه مه آن را پوشانده است. ماشين آنقدر مي
رود تا در مه گم مي شود.
پرويز شهبازي در شاهكارش « نفس
عميق » با يك شروع غافلگير كننده و چند تعليق در ميانه راه، با پاياني كه
شرحش در بالا رفت، بيننده را مات و مبهوت در صندلي مي نشاند. بيننده تا انتها
نمي تواند بطور قطع تصميم بگيرد جوانهايي كه در سد غرق شده اند، منصور و آيدا
هستند يا نه. و اين عدم قطعيت و عدم يقين است كه پايان باز « نفس عميق » را
شكل داده است.
اگر فرض كنيم جوانهاي غرق شده،
آيدا و منصور باشند، پس پوليور قرمزي كه در آبهاي سد كرج مي بينيم تكليفش
چيست؟ چون آيدا قبل از رسيدن به سد پوليورش را از تن در مي آورد. البته اين
را هم مي توان گفت كه پوليور از ماشين غرق شده در سد خارج شده و در آبها
شناور مانده .
بهرحال با ورود ماشين پرايد به
سربالايي جاده و گم شدن در مه، شهبازي سرنوشت سرنشينان ماشين را مبهم و
خطرناك مي بيند. اين سرنشينان مي توانند هزاران آيدا و منصوري باشند كه با
وجود كوله بار سنگين غم و غصه داشتن يك زندگي عادي دل به لحظه هاي خوش زودگذر
سپرده اند. سرنوشت اين جوانان محكوم به مرگ و نابودي است. آنها هيچ جايي در
اين دنيا نخواهند داشت. |