|
واي ... صد واي
... اختر بختم
پدرم، آن صفاي
جانم مرد
مرگ آن مرد،
ناتوانم كرد
چكنم؟ بعد از او
توانم مرد
هر پدر، تكيه گاه
فرزندست
***
ناله، بي او
چگونه سر نكنم؟
او بمن شوق
زندگاني داد
نيست شد تا مرا
توان بخشيد
پير شد، تا بمن
جواني داد
او خداوند ديگر من
بود
***
پدرم لحظه هاي
آخر عمر
نگه خويش در
نگاهم دوخت
بمن آن ديدگان
مرگزده
بيكي لحظه، صد
سخن آموخت
نگهش مات بود و
گويا بود.
***
واپسين لحظه، با
نگاهي گفت:
واي، عفريت مرگ،
پيدا شد
آه ... بدرود،
اي پسر، بدرود !
دور، دور جدائي
ما شد
اي پسر جان! پدر ز
دست تو رفت.
***
نگه بي فروغ او
ميگفت:
نور چشمان
من، خدا حافظ !
واپسين لحظه ها
ديدارست
پسرم! جان من -
خداحافظ
تو بمان، زندگي
براي تو باد.
***
آفتاب منست بر
لب بام
شمع عمرم رود به
خاموشي
قصه تلخ زندگاني
من
ميرود در دل
فراموشي
تو، پدر را زياد
خويش مبر.
***
چون پدر را بخاك
بسپاري
پا نهي بي اميد
در خانه
نيست بابا، وليك
ميشنوي
بانگ او را بصحن
كاشانه
من چه گونه دل از
تو برگيرم؟
***
باد باد آنزمان
كه شب، همه شب
از برايت فسانه
ميخواندم
همره لاي لاي
مادر تو
تا بخوابي،
ترانه ميخواندم
واي ! آن عهد ها
گذشت، گذشت.
***
در جهاني كه بس
تماشا داشت
شد تمام اين زمان سياحت من
زندگاني بجز ملال نبود
مرگ، آرد پيام راحت من
زندگاني ما
پس از مرگ است.
***
همره ناله هاي آرامم
خستگي از تنم فرو ريزد
واپسين ناله هاي خسته ي من
بانگ شاديست كز جگرخيزد
پسرم! اشك غم
چه ميريزي؟
***
پسرم، اشك گرم را بگذار
در دل كلبه هاي سرد، فشان
از رخ كودكان خاك نشين -
با همين سيل اشك، گرد فشان
حق پرستي به
خدمت خلق است.
***
پسرم! دوستدار مادر باش
او براي تو يادگار منست
همچو جان پدر عزيزش دار
كو چراغ شبان تار منست
غافل از حال
او مباش، مباش
***
مادرت گوهري گرانقدرست
بانگ بر او مزن، گهر مشكن
دل من بشكند ز آزارش
جان بابا، دل پدر مشكن
هيچكس نازنين
چو مادر نيست.
***
زندگي پاي تا سر افسانه است
مادر دهر، قصه پردازست
عمر ما و تو قصه اي تلخست
تلخ انجام و تلخ آغازست
قصه يي
ناشنيدنش خوشتر
***
بسته شد دفتر حيات پدر
ديگر اين داستان بسر آمد
قصه ما بسر رسيد و كنون -
نوبت قصه ي پسر آمد
قصه ي عمر تو
بسر نرسد.
تهران - فروردين 1342
*****
|