|
(( 9 ))
چه روزهايي
خوب
كه در من و
تو گل آفتاب مي روييد
به شهر شهره
شعرو شراب مي رفتيم
به كهكشان پر
از آفتاب مي رفتيم
قلندرانه
- گريبان
دريده تا دامن
به آستانه «
حافظ»
- خراب مي
رفتيم
***
و چشمهاي تو
با من هميشه مي گفتند :
(( رها شو از
تن خاكي
(( از اين
خيال كه در خيل خوابها داري
(( مرا به
خواب مبين
(( بيا به
خانه من،
- خوب من -
به بيداري
!))
به اين فسانه
شيرين به خواب مي رفتيم
و چشمهاي
سياهت سكوت مي آموخت .
ز چشمهاي
سياهت هميشه مي خواندم
به قدر ريگ
بيابان دروغ مي گويي
درون آن
برهوت
اين من و تو
« ما » مبهوت
فريب خورده
به سوي سراب مي رفتيم
*** |