|
(( 9 ))
افسوس مي
خورم
وقتي كه
خواهرم
در اين درو
غزار پر از كركس،
فكر پرنده اي
ست؛
فكر پرنده اي
كه ز پرواز مانده است .
***
گفتي سكوت
خواهر من « بدري »
چون اهتزاز
روح بيابان بود .
***
ديدم كه
خواهرم
در انزواي
خلوت شبهاي خود گريست .
دستش زلال
اشك و روانش را
پنهان سترد و
- ساكت زيست
خواندم :
« خواهر،
حكايت من را،
« شبهاي بي
ستاره تلاوت كن .
« بگذار باغ
- بي خبر از
من،
« در بستر
حريري روياي سبز رنگ،
بيارامد .
***
در شهرهاي
كوچك،
چه باغهاي
بزرگي،
چه سروهاي
بلندي،
چه روحهاي
ساده و معصومي ست .
« خواهر،
حكايت من را،
« با آب جاري
زاينده رود بايد گفت .
*** |