|
(( 8 ))
ديدم در آن
كوير درختي غريب را
محروم از
نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته
اي،
بي برگ و
بار، زير نفسهاي آفتاب
در التهاب،
در انتظار
قطره باران
در آرزوي آب
.
***
ابري رسيد،
- چهر درخت
از شعف شكفت .
دلشاد گشت و
گفت :
« اي ابر،
بشارت باران !
« آيا دل
سياه تو از آه من بسوخت ؟!
غريد تيره
ابر،
برقي جهيد و
چوب درخت كهن
بسوخت !
*** |