|
(( 11 ))
« به
ف . غفاري »
((سفــر نخستين ))
با خود شبي
به سير و سفر رفتم
با سايه ام
به گشت و گذر رفتم
با سايه
گفتگوي من آن شب ادامه داشت
شب،
- با پياله
هاي پياپي،
پايان نمي
گرفت .
هر جام،
- جام خاطره
اي بود .
دردل هزار
پرسش و
- بر لب سكوت
تلخ .
رفتم رود را
به تماشا
- كه او نشست
.
با اولين
ستاره شب آغاز گشته بود .
با اولين
پياله،
شب ما.
شب، شهر خفته
را،
خاموش زير
چتر سياهش گرفته بود .
زاينده رود
- در دل
مرداب مي نشست،
كه او برخاست
.
و دستهاي
نحيفش را،
بر نرده هاي
آهني ساحل،
آويخت .
و سايه سياهش
بر روي آبهاي
روان ريخت
بانگي ؟!
- نه،
ناله اي،
از سينه
بركشيد؛
و آن سكوت
كامل ساحل را
آشفت .
- چونان
نسيم،
كه برگ برگ
درختان را -
پنداشتي كه
زمزمه سايه،
در هيچ مي
نشست .
گفتي كه واژه
ها،
در حجم بي
نهايت
نابود مي
شدند .
و باز هم
سكوت .
گفتم :
- سكوت چيست
؟
آري سكوت تو
هرگز دليل پايان نيست .
خنديد.
- خنده ؟
- نه
كه زهرخند
خفته به لب بود .
اين بار،
گويي طنين
صوت
- مي آمد
از ژرفناي
چاه شگرفي،
مغموم
با واژه هاي
درهم نامفهوم
گفتني نه
گفتگوست،
- كه نجوايي
.
مي گفت :
« گفتي سكوت
؟
هرگز !
« گاهي سكوت،
واژه گويايي ست .
« يك اسب
شيهه مي كشد و
سرنوشت ما،
« تغيير مي
كند .
« حاصل چه
بود آنهمه فرياد را
- كه من ؟
« گر شيهه
بود شيون من،
- شايد !
« اما،
« شيون به
هيچ كار نيامد .
« و سوكواري،
« در ماتم
گلي كه به گرداب برگذشت،
بيهوده .
« آن شب كه
دست من،
« از دشت،
چيد آن شقايق وحشي را؛
- آنگاه،
برگ درخت توت
دم دستش را،
- چيد
« با من،
« دشتي پر از
شقايق،
« دشتي پر از
شقايق وحشي بود .
آنگاه،
برگ درخت
توت،
رها
بر آب،
مي رفت .
ما نيز،
بر ساحلي كه
خلوت و
خاموشي،
و پاسي از
شبانه گذشته،
رفتيم .
نه رفتني
مصمم،
كه گامهاي
تفرج بود .
- بي آنكه
قصد گردش و تفريحي -
با مرد كِشت
سوخته اي،
گرم گشت،
مي رفتم .
و انحناي
گرده او،
پنداشتي كه
بار مصايب را،
بر خويش مي
كشيد .
***
پرسيدمش كه :
« رود، آن
خشمناك رود،
« گفتي چه شد
؟
« - به دامن
مردابها نشست ؟
ناگاه ايستاد
چشمش به چشم
خسته من افتاد
- بر دبدگان
خسته خواب آلود -
مي گفت :
« گفتي چه ؟
رود ؟
« آن خشمناك
رود ؟
لختي سكوت
كرد
سپس افزود:
« هيهات !
« الحق كه ما
چه پست و پليديم ؛
« و من،
علي الخصوص .
« من رود پاك
را،
« در لحظه
هاي خشم،
« در ذهن خود
به دامن مرداب برده ام .
« بيچاره من
كه خرمن عمرم را
« با دست
خويشتن
« در شعله
هاي آتش خشمم نشانده ام .
« بر كام ما
نگشت و نكرديم،
« كاري كه
چرخ نگردد .
« اين گردگرد
چرخ كهن گشت و
كشت و گشت
« ما روزهاي
معركه در خواب بوده ايم .
آنگاه مي
گريست،
- كه من
گفتم:
« اين جاي
گريه نيست
« آرام گريه
كن
« كه هق هق
گريستن تو سكوت را ...
ديدم صداي هق
هق او اوج مي گرفت
گفتم :
« بگذر ز
گريه مرد
« آنجا نگاه
كن
« آن خروش
رود خروشنده
- اينك اين،
خاموش
در پاسخ
سرود:
« آري، شگفت
رود !
ا« ما شگفت
نيست ؟
« آن پر خروش
رود خروشنده اي
- كه در من
بود ؟
« اينك :
« اين در
بطالت،
در ياس،
در كدورت
خود،
تنها .
« تابنده
آفتاب،
« از ما دريغ
داشت طلوعش را .
« آيا،
« اين خيل
خواب در خور خرگوشان ،
« از چشم خلق
خيمه نخواهد كند ؟
***
آنگاه مي
فروش
ما را به يك
پياله محبت كرد .
***
در امتداد
رود
ما،
گفتگوكنان،
رفتيم
گفتم :
« هنوز هم ؟!
« شايد كه آب
رفته به جوي آيد
خنديد
يعني،
« گيرم كه آب
رفته به جوي آيد؛
« با آبروي
رفته
چه بايد كرد
؟
مي گفت :
« در سرزمين
هرز
« سر شاخه
هاي سبز
نمي رويد
ديدم:
ايمان به
نااميدي بسيار خويش داشت،
- كه ترسيدم
.
***
از دور
عابري،
با سوزناك
زمزمه اي ، گرم ناله بود
(( هر كاو
نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد ))
(( در رهگذار
باد، نگهبان لاله بود .))
***
گفتم :
شب ديرگاه شد
!
دستان سايه
جانب من آمد
يعني،
- برو
- كه رخصت
رفتن داد -
رفتم
در انتهاي
جاده نگاهم بر او فتاد
او بود
از روي نرده
خم شده
روي
ر
و
د
*** |