|
(( 42 ))
اي كاش
انفجار
فرجام اگر چه
تلخ
ما مؤمنان
ساحت نوميدي؛
نوميد و بي
شهامت؛
حتي شهامتي
نه،
- كه نوشيم
شوكران؛
در برزخ
زمين،
آونگ لحظه
هاي زمانيم .
اينجا كه
مرز، مرز گزينش بود؛
آيا كسي،
فرمان انهدام
مرا
- مي خواند
؟!
فرياد مي
زنم،
- نه صدايي
بر من نه
پاسخي، نه پيامي .
ترديد بود و،
- من
- اين تلخوش
شرنگ شماتت را -
قطره
قطره
باري به جام
كردم و نوشيدم
ديدم كه مي
جوند
ديوار اعتماد
مراموريانه ها .
اينك من آن
عمارت از پاي بست ويرانم .
آيا دوباره
باز نخواهي گشت ؟
نمي دانم !
***** |