|
(( 17 ))
نه، نه، نه
اين هزار
مرتبه
گفتم :
- نه
ديگر توان
نمانده،
- توانايي،
در بند بند
من
از تاب رفته
است .
شب با تمام
وحشت خود خواب رفته است
و در تمام
اين شب تاريك،
تاريك، چون
تفاهم من،
- با تو !
انسان،
افسانه مكرر
اندوه و رنج را
تكرار مي كند
.
گفتي :
« اميد ها
ست،
« در نااميد
بودن من؛
- اما،
اين ابر تيره
را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره
را سر باريدن .
انسان به جاي
آب،
هرم سراب
سوخته مي نوشد .
گلهاي نو
شكفته،
اين لاله هاي
سرخ،
گل نيست ؛
- خون رسته ز
خاك است .
***
باور كن
اعتماد.
از قلبهاي
كال
بار رحيل
بسته
و مهرباني ما
را،
خشم و تنفر
افزون،
از ياد برده
است .
باور نمي كني
؟
كه حس پاك
عاطفه در سينه مرده است .
***** |