|
(( 36 ))
اي قامت بلند
مقدس،
تنديس
جاودان،
اي مرمر
سپيد؛
اي پاكي مجرد
پنهان،
در انجماد
سنگ؛
من عابدانه
در دل محراب سرد شب،
بدرود با
خداي كهن گفتم .
هرگز كسي
نگفته سپاس تو،
اين گونه
صادقانه كه من گفتم .
ديگر مرا،
با اين عذاب
دوزخيت
- مگذار
مهر سكوت را،
زين سنگواره
لب سرد ساكتت
- بردار
از اين نگاه
سرد،
با چشمهاي
سنگي تو.
دلگير مي شوم
.
اي آفريده
من،
آري، تو
جاودانه جواني،
من پير مي
شوم .
در اين شبان
تيره و تار اينك،
اي مرمر بلند
سپيد،
تنديس
دستپرور من،
پرداختم تو
را .
با اين شگرف
تيشه انديشه،
در طول
ساليان ،
- كه چه بر
من رفت -
با واژه هاي
ناب
در معبد
خيالي خود ساختم تو را .
اما،
اي آفريده من
!
- نه ،
اي خود تو
آفريده مرا،
- اينك،
با من چه مي
كني ؟!
***** |