|
شنيدستم كه وقت برگ ريزان
ميان شاخه ها خود را نهان داشت
بخود گفتا كازين شاخ تنومند
سموم فتنه كرد آهنگ تاراج
قباي سرخ گل دادند بر باد
ز بن بر كند گردون بس درختان
به يغما رفت گيتي را جواني
ز نرگس دل، ز نسرين سر شكستند
برفت از روي رونق بوستان را
ز جانسوز اخگري برخاست دودي
به خود هر شاخه اي لرزيد ناگاه
از آن افتادن بي گه، بر آشفت
كه پروردي مرا روزي در آغوش
نشاندي شاد چون طفلان به مهدم
بخاك افتادنم روزي چرا بود
هنوز از شكر نيكيهات شادم
هنرهاي تو نيرومنديم داد
گمان مي كر ه اي يار دلاراي
چرا پژمرده گشت اين چهر شاداب
بياد رنج روز تنگدستي
نمودي همسر خوبان با غم
كنون بگسستيم پيوند ياري
دمي كاز بقاد فرور دين شكفتيم
نسيمي دلكشم آهسته بنشاند
من آن گه خرم و فيروز بودم
نويدي داد هر مرغي ز كارم
گرفتم داشتم فرخنده نامي
بگفتا بس نماند برگ بر شاخ
چو شاهين قضا را تيز شد چنگ
چو ماند شبرو ايام بيدار
جهان را هر دم آييني و رايي است
ترا از شاخكي كوته فكندند
تو از تير سپهر ار باختي رنگ
نخواهد ماند كس دايم به يك حال
ندارد عهد گيتي استواري
ستمكاري، نخست آئين گرگ است
تو همچون نقطه، درماني در اين كار
نه تنها بر تو زد گردون شبيخون
جهاني سوخت ز آسيب تگرگي
چو تيغ مهرگاني بر ستيزد
بساط باغ را بي گل صفا نيست
چو گل يكهفته ماند و لاله يك روز
چو آن گنجينه گلشن را شد از دست
مرا از خويشتن برتر مپندار
كجا گردن فرازد شاخساري
|
شد از باد خزان، برگي گريزان
رخ از تقدير، پنهان چون توان داشت
قضايم هيچ گه نتواند افكند
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج
ز مرغان چمن برخاست فرياد
سيه گشت اختر بس نيكبختان
كرا بود اين سعادت جاوداني
ز قمري پا، ز بلبل پر شكستند
چه دولت بي گلستان باغبان را
نه تاري ماند زان ديبا، نه پودي
فتاد آن برگ مسكين بر سر راه
نهان با شاخك پژمان چنين گفت
بروز سختيم كردي فراموش
زماني شير دادي، گاه شهدم
نه آخر دايه ام باد صبا بود
چرا بي موجبي دادي به بادم
ره و رسم خوشت، خورسنديم داد
كه از سعي تو باشم پاي بر جاي
چه شد كز من گرفتي رونق و آب
خوش است از زير دستان سرپرستي
ز طيب گل، بيا كندي دماغم
ز خورشيد و ز باران بهاري
بدامان تو روزي چند خفتم
مرا بر تن، حرير سبز پوشاند
نخستين مژده نوروز بودم
گهرها كرد هر ابري نثارم
چه حاصل. زيستم صبحي و شامي
حوادث را بود سر پنچه گستاخ
نه از صلحت رسد سودي نه از جنگ
نه مست اندر امان باشد، نه هشيار
چمن را هم سموم و هم صبايي است
وليك از بس درختان ريشه كندند
مرا نيز افكند دست جهان سنگ
گل پارين نخواهد رست امسال
چه خواهي كرد غير از سازگاري
چه داند بره كوچك يا بزرگ است
كه چون مي گردد اين فيروزه پرگار
مرا نيز از دل و دامن چكد خون
چه غم كاز شاخكي افتاد برگي
ز شاخ و برگ، خون ناب ريزد
تو برگي، برگ را چندان بها نيست
نزيبد چون تويي را ناله و سوز
چه غم گر برگ خشكي نيست يا هست
تو بشكستي، مرا بشكست بازار
كه بر سر نيستش برگي و باري |