Home - Iranactor - Help - Back


سينماي ايران  |  آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

جستجو

هوشنگ ابتهاج - مهدي اخوان ثالث - احمد شاملو - رحيم معيني كرمانشاهي - نيما يوشيج - پروين اعتصامي - سهراب سپهري

مهدي سهيلي - فروغ فرخزاد - فريدون مشيري - حميد مصدق

 


پروين اعتصامي

P.Etesami


آشيان ويران

 

از ساحت پاك آشياني

در فكرت توشي و تواني

رفت از چمني به بوستاني

تا خفت ز خستگي زماني

تيري بجهيد از كماني

مرغي بپريد سوي گلزار

اُفتاد بسي و جست بسيار

بر هر گل و ميوه سود منقار

يغماگر دهر گشت بيدار

چون برق جهان ز ابر آذار

گرديد نژند خاطري شاد

چون بال و پرش تپيد در خون

افتاد ز گير دار گردون

از پر سر خويش كرد بيرون

دانست كه نيست دشت و هامون

شد چهره زندگي دگرگون

از ياد برون شدش پريدن

نوميد ز آشيان رسيدن

ناليد ز درد سر كشيدن

شايسته فارغ آرميدن

در ديده نماند تاب ديدن

مانا كه دل از تپيدن افتاد

مجروح ز رنج زندگي رست

آن بال و پر لطيف بشكست

صياد سيه دل از كمين جست

در پهلوي آن فتاده بنشست

بنهاد به پشتواره و بست

از قلب بريده گشت شريان

وان سينه خرد خست پيكان

تا صيد ضعيف گشت بي جان

آلوده بخون مرغ دامان

آمد سوي خانه شامگاهان

وان صيد به دست كودكان داد

چون صبح دميد، مرغكي خرد

چون دانه نيافت، خون دل خورد

شاهين حوادثش فرو برد

دور فلكش بهيچ نشمرد

ناديده سپهر زندگي، مُرد

افتاد ز آشيانه در جَر

تقدير، پرش بكند يكسر

نشنيد حديث مهر مادر

نفكند كسيش سايه بر سر

پرواز نكرده، سوختش پر

رفت آن هوس و اميد برباد

آمد شب و تيره گشت لانه

كوشيد فسونگر زمانه

طفلان بخيال آب و دانه

از بامك آن بلند خانه

يك براه برفت از ميانه

وان رفته نيامد از سفر باز

كاز پرده برون نيفتد اين راز

خفتند و نخاست ديگر آواز

كس روز عمل نكرد پرواز

آن شادي و شوق و نعمت و ناز

زان گمشدگان نكرد كس ياد

آن مسكن خُرد پاك ايمن

افتاد گِلش ز سقف و روزن

آرامگهي نه بهر خفتن

بر باد شد آن بناي روشن

از گردش روزگار توسن

خالي و خراب ماند فرجام

خار و خسكش بريخت از بام

بامي نه براي سير و آرام

نابود شد آن نشانه و نام

وز بدسري سپهر و اجرام

ديگر نشد آن خرابي آباد

شد ساقي چرخ پير خرسند

دستي سر راه دامي افكند

جمعيّت ايمني پراكند

با تيشه ظلم ريشه اي كند

خون ريخت بكام كودكي چند

پُر ديد ز خون ساغري را

پيچاند به رشته سري را

شيرازه دريد دفتري را

بر بست ز فتنه اي دري را

بر چيد بساط مادري را

فرزند مگر نداشت صيّاد ؟