|
خليد خار درشتي
بپاي طفلي خرد
بگفت مادرش اين رنج
اولين قدم است
هنوز نيك و بد زندگي
به دفتر عمر
ز پاي، چون تو در
افتاده اند بس طفلان
نديده زحمت رفتار، ره
نياموزي
دلي كه سخت ز هر غم
تپيد، شاد نماند
ز عهد كودكي، آمده
بزرگي شو
به چشم آن كه در اين
دشت، چشم روشن بست
چو زخم كارگر آمد، چه
سر، چه سينه، چه پاي |
بهم بر
آمد و از پويه باز ماند و گريست
ز خار
حادثه، تيه وجود خالي نيست
نخوانده
اي و به چشم تو راه و چاه، يكي است
نيوفتاده در اين سنگلاخ عبرت، كيست
خطا
نكرده، صواب و خطا چه داني چيست
كسي كه
زود دل آزرده گشت دير نزيست
حجاب
ضعف چو از هم گسست، غزم قوي است
تفاوتي
نكند، گر ده است چه، يا بيست
چو سال
عمر تبه شد، چه يك، چه صد، چه دويست |