Home - Iranactor - Help - Back


سينماي ايران  |  آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

جستجو

هوشنگ ابتهاج - مهدي اخوان ثالث - احمد شاملو - رحيم معيني كرمانشاهي - نيما يوشيج - پروين اعتصامي - سهراب سپهري

مهدي سهيلي - فروغ فرخزاد - فريدون مشيري - حميد مصدق

 


پروين اعتصامي

P.Etesami


دكان ريا

 

 اين چنين خواندم كه روزي روبهي

حيله روباهيش از ياد رفت

گر چه ز آيين سپهر آگاه بود

تيره روزش كرد، چرخ نيل فام

با همه تردستي، از پاي اوفتاد

گر چه در نيرنگ سازي داشت دست

حرص، با رسواييش همراه كرد

بود روز كار و يارايي نداشت

آهني سنگين، دمش را كنده بود

مي فشردش اشكم ناهار را

دام تأديب است، دام روزگار

ماكيانها كشته بود اين روبهك

خيرگيها كرده بود اين خودپسند

ماكياني ساده از ده دور گشت

از بلاي دام و زندان بي خبر

گفت روبه اين در و ايوان ماست

هست ما را بهتر از هر خواسته

ساده و پاكيزه و زيبا و نرم

مي فروشيم اين دم پر پشم را

گر دم ما را خريداري كني

گر ز مهر، اين دم به بند يمت به دم

گر ز رسم و راه ما  آگه شوي

گر كه بر بندي در چون و چرا

بايد آن دم كژت كندن ز تن

ماكيان را اين مقال آمد پسند

گفت بايد ديد كلا را نخست

گر خريداري، در آي اندر دكان

ماكيان را آن فريب از راه برد

كاش مي دانست رو به ناشتاست

تا دهن بگشود بهر چند و چون

آن دل فارغ، ز خون آكنده شد

ره نديده، روي بر راهي نهاد

هيچ نگرفت و گرفتند آن چه داشت

بر سر آن است نفس حيله ساز

تا در آن ره، سر آن اس نفس حيله ساز

اهرمن هرگز نخواهد بست در

در جوارت، حرص زان دكان گشود

تا شوي بيدار، رفته است آن چه هست

با مسافر. دزد جون گرديد دوست

 پايبند تله گشت اندر رهي

خانه تزوير را بنياد رفت

هر چه بود، آن شير و اين روباه بود

تا شود روشن كه شاگردي است خام

دل به رنج و تن به بدبختي نهاد

بند نيرنگ قضايش دست بست

تيغ ذلت، ناخنش كوتاه كرد

بود وقت رفتن و پايي نداشت

مرگ را مي ديد، اما زنده بود

مي گزيدي حلقهو مسمار را

هر كه شد صياد، اخر شد شكار

زان سبب شد صيد روباه فلك

خيرگي را چاره زندان است و بند

بر سر ان بله و روبه گذشت

گفت زان كيست اين ايوان و در

پوستين دوزيم و اين دكان ماست

اندرين دكان، دمي آراسته

همچو خز شايان و چون سنجاب گرم

باز كن وقت خريدن، چشم را

همچو ما، يك عمرطراري كني

راهرا هرگز نخواهي كرد گم

ماكياني بس كني. رو به شوي

سودها بيني در اين بيع و شري

وين دم نيكو به جايش دوختن

گفت: بر گو دمت اي روباه چند

ورنه. اين بيع و شري نايد درست

نرخ، آن گه پرس از بازارگان

راست اندر تله روباه برد

وان نه دكان است. دكان رياست

چنگ روباه از گلويش ريخت خون

وان سر بي باك، از تن كنده شد

چشم بسته، پاي در چاهي نهاد

هم گذشت از كار دم، هم سرگذاشت

كه كند راهي سوي راه تو باز

وندر آن آتش بسوزاند تو را

تا ترا مي افتد از كويش گذر

كه تو بر بندي دكان خويش زود

تا بداني كيستي، رفتي ز دست

زاد و برگ آن مسافر زان اوست

 

گوهر كان هوي جز سنگ نيست

آب و رنگش جز فريب و رنگ نيست