|
به جز باد
سحرگاهي كه شد دمساز خاكستر
به پاي شعله
رقصيدند وخوش دامن كشان رفتند
تو پنداري
هزاران ني در آتش كرده انداين جا
سمندرها در
آتش ديدي و چون باد بگذشتي
هنوز اين
كنده را روياي رنگين بهاران است
من و پروانه
را ديگر به شرح وقصه حاجت نيست
چه بس افسانه
هاي آتشينم هست و خاموشم |
كه هر دم مي
گشايد پرده اي از راز خاكستر
كسي زان جمع
جمع دست افشان نشددمساز
خاكستر
چه خوش پر
سوز مينالد زهي آواز خاكستر
كنون در
تسخير عشق بين پرواز خاكستر
خيال گل نرفت
از طبع آتشباز خاكستر
حديث هستي ما
بشنو از ايجاز خاكستر
كه بانگي بر
نيايد از دهان باز خاكستر |