|
درهم آميزي سينما و تئاتر
بهرام بيضايي استاد است. استاد
تئاتر و سينما. سگ كشي تمام و كمال بيضايي وار است. فصلهاي ناب سينمايي در
كنار اجرايي تئاتري در سك گشي به وفور يافت مي شود. فصل سنگستاني ها نمونه
بارز اين مدعا است: فضاسازي بسيار زيبا در برابر اجرايي كاملا تئاتري.
فصلهاي فيلم يكي در ميان و به
فراخور فيلمنامه در اجرايي تئاتري با ميزانسن هاي مخصوص خود و پرداخت سينمايي
رفت و آمد مي كنند. فصل ورود گلرخ به فرودگاه تا زماني كه به سراغ ناصر معاصر
مي رود، سينما به كمترين درجه خود مي رسد. بخصوص جايي كه گلرخ از ماشين خاوري
(بهزاد فراهاني) پياده مي شود و عكس جهت در خيابان به سوي خانه سابق خود حركت
مي كند، تدوين، فيلمبرداري، بازيها، پرداخت همه غير سينمايي است. حتي تئاتر
هم به داد بيضايي نرسيده است. اما فصلي كه گلرخ از طرف ناصر معاصر ماموريت مي
يابد كه طلبكارها را پيدا كند از نظر تدوين و فضاسازي بسيار حرفه اي كار شده
است. بخصوص كه ايده معرفي طلبكارها در ابتداي اين فصل به خودي خود زيباست.
بهرحال سك گشي در قياس با
تعدادي از فيلمهاي جشنواره و به همراه باران يك سر و گردن بالاتر قرار مي
گيرد. شخصا فصل اعتراض گلرخ كه با چهره اي زخم خورده و با عينكي تيره به چشم
عاجزانه به روي ميز مي كوبد را خيلي دوست دارم. بازي شمسايي در اين فصل به
اوج خود مي رسد.
احمد شاهوند |