Home - Iranactor - Help


كاغذ ديواري  |   آلبوم عكس  |   سينماي ايران  |   گفتگو   |   آخرين اخبار   |    سينماي جهان  |   صفحه اول

مقاله ها:     يادداشت و نقد فيلم   طنز   شعر  |   كاريكاتور

 

نقدي بر فيلم آبي (حميد لبخنده)

در سرتاسر «آبی» آبی موج می زند

 

به نام آنکه نقدش ، همه زيباييست 

«آبی» اولين کار بلند سينمايی حميد لبخنده فيلمی خوش ساخت و تقريباً موفق در ژانر اجتماعی از آب در آمده است.«آبی » می کوشد که هويت از دست رفته يک خانواده را که بنيادی ترين عنصر اجتماع است به آن برگرداند.مثبت ترين نکته «آبی» اين است که همه شکست خوردگان طول فيلم، در پايان به جريان آبی رودخانه زندگی بازمی گردند و همگی فرجام خوشی دارند و فيلم بدون هيچ قتل و طلاق و خودکشی و امثال اينها در ذهن بيننده جايگاه متين تر و دوست داشتنی تری پيدامی کند و اثر گذارتر می گردد. مهتاب تعادل روحی خودرا پيدا می کنند، مهتاب و ارسطو با هم ازدواج می کنند، پدر مهتاب به کانون خانواده بر می گردد و مادر نيز از سردر گمی نجات پيدا می کند،حتی زن دوم پدر مهتاب نيز در اين ميان وقتی از او جدا می شود پس از گرفتن چک و سوييچ ماشين لبخند رضايتی   – هر چند تلخ -  بر لبانش نقش می بندد و اين باز هم تاکيد بر همان فرجام خوش داستان است. بعبارت بهتر در سرتاسر «آبی» آبی موج می زند. اين امر را می توان از استفاده زيبا و بجای کارگردان از رنگ آبی در جای جای فيلم احساس کرد مثل رنگ اتاق، پيراهن ارسطو که مادر وی آن را به مهتاب می دهد و حتی موبايل مهتاب و ... . با توجه به حس آرامش و آسمانی بودن که از رنگ آبی می شناسيم در واقع شايد کارگردان در جای جای فيلم به نوعی به آرامش و فزجام نيک داستان اشاره دارد. (بر خلاف فيلم قرمز که با استفاده از رنگ قرمز به فرجام تلخ  و  شوم داستان تکيه دارد.) در «آبی» حتی قرمز ها هم آبی هستند!! مثلا در صحنه تصادف ابتدايی و يا صحنه ای که ارسطو با خواست مغرورانه و خودخواهانه مهتاب سر خود را به ديوار می کوبد و يا بريدن دست مهتاب با چاقويش و اثر دست خون آلود مهتاب روی پنجره  حتی در ذهن عادی ترين بيننده نيز هرگز رنگ خشونت و تندی ندارند و همه و همه بوی عشق و شور دلدادگی دارند و همه قرمز ها ما را به آبی انتهای فيلم هدايت می کنند. اين نکته که فرصت نتيجه گيری برای بيننده بتواند با پايانی خوش همراه شود بسيار پربارتر و دلنشين تر است. (البته اگر اين خوش فرجامی لطمه ای به موضوع و تم داستان وارد نسازد و بقول حرفه ای ترها اسير فيلمفارسي نشودکه البته  در سکانس آخر برای اولين و آخرين بار اين اتفاق بد افتاده است، آنجا که با ورود مهتاب به تالار موسيقي ناگاه ارسطو رو به مهتاب می کند و قطعه ای می نوازد و به دنبالش گروه او را همراهی می کند و بی مزه تر آنکه زن دوست ارسطو يا خواهرش- نمی دانم- به روی سن رفته و با نهادن دست در زير چانه اش باصطلاح می خواهد صحنه را بيش از پيش رمانتيك تر کند.)

از ديگر نکات مثبت می توان به برخی صحنه های غافلگيرکننده فيلم اشاره کرد. مثلاًدر صحنه پريدن ارسطو از بالکن در ماشين جمع آوری زباله که با غافلگيري تمام درواقع برای بيننده يك زنگ تفريح و فرصتی برای مرور حوادث قبلی فيلم در اوج هيجان است؛ و يا صحنه های تعقيب  و گريز اول فيلم با آن حال و هوا و بازی دادن ارسطو توسط مهتاب؛ و يا حرکت تلافی جويانه مهتاب در برخورد با پدر و مادر ارسطو و آن خالی بندی بزرگ و جهنمی که اوج و آخر غافلگيري است و فکر نمی کنم حتی ريزبين ترين نيز اين واكنش مهتاب را حدس بزند - البته برای بار اولی که فيلم را مي بيند-  و البته چندين مثال ديگر.

نکته مثبت ديگر استفاده از لطايف مفهومی- تصويري در بوجود آوردن حس حرکت در قوه تفکر بيننده است. بعنوان مثال مهتاب لباس آبی ارسطو را بر تن می کندکه مقارن است با درخواست ازدواج وی با ارسطو از طرف مادر ارسطو - به آسانی پوشيدن يك پيراهن بر تن -  و يا در آوردن همان لباس از تن در خانه آن بازيگر زن که با صحبتهای مهتاب درباره طلاق از ارسطو - به آسانی درآوردن پيراهن از تن -  همراه است.

نکته مثبت ديگر شخصيت پردازی خوب نقش اول فيلم يعني مهتاب است که واقعا بجا و درست رفتارش متاثر از محيط درون خانواده است و اين امر در تمام صحنه های حضور مهتاب در فيلم به چشم می خورد.حس سلطه جويي،كينه،انتقام ،نفرت و بی هدفی در تمام صحنه ها بجز پرده آخر فيلم (جمع شدن مجدد خانواده دور هم) و بر عکس حس لطافت، مهربانی، عشق و هدفمند بودن در پرده آخر (هدفمند بودن را می توان در دويدن مهتاب در خيابان و در خلاف جهت حرکت ماشينها - که خود کنايه ای است به زندگی ماشيني و کم عشق مردم امروز مثل پدر مهتاب-

و صد البته در اين ميان از بازی خوب و روان خانم هديه تهرانی در اين نقش به آسانی نمی توان گذشت و بر خلاف يكي دو فيلم گذشته مثل «دستهای آلوده» و «شوکران»  که خيلي نقشهای موثر و روانی نبودند – شايد بعلت ضعف موضوعی آن فيلمها - در اين فيلم نقش زيبا و دلنشين از آب در آمده است و مهتاب با آنکه تا آخر فيلم حرکاتش منفی است به  راحتي در ذهن بيننده مثبت و در اشتباهات گذشته اش بی تقصير و يا کم تقصير بنظر می رسد.

از نکات قوت فيلم که بگذريم جا دارد به چند نکته منفی در فيلم نيز اشاره کنم و آن اينكه در دو مورد بنده ضعف در ساختار روايي فيلم ديدم که اين روزها بزرگترين مشکل فيلمهاي ما و بلکه فيلمهاي روز جهان است. اول اينكه ارسطو با مهتاب قرار ملاقاتي در تريو ؟؟؟ می گذارند، مهتاب به تريو می آيد و ارسطو و دوستش را با زری در حال تمرين موسيقي می بيند؛ جالب است که در اين صحنه اصلا  مهتاب تعجبی نمی کند که مثلا"زری تو اينها را از کجا می شناسی؟" و جالبتر اينكه رابطه مهتاب و زری مثل دو دوست ازخواهر نزديكتر نشان داده شده است. اين را از ابتدای فيلم که زری بی ريا از مهتاب می خواهد که شب را در منزل او بماند و يا رفتن آنها به اجرای موزيك می توان فهميد. پس قطعا با توجه به اين دوستی عميق و اينكه هر دو دستی بر موسيقي دارند ديگر هيچ شبهه ای  باقی نمی ماند که  مهتاب حد اقل يكبار هم که شده در تمرينهاي روزهای قبل، ارسطو را با زری ديده باشد. حال چطور ممکن است که در صحنه تصادف و حتی بعد از آن ،اين دو هرگز يكديگر را نمی شناختند و يا حتی تلاشی هم برای اين احساس شناخت هرگز ديده نشد نکته مبهمی است که در طول فيلم چون کلاف سردرگمی ذهن بيننده را آزار می دهد و آنقدر بيننده را مشکوک می گذارد که با توجه به مدت کوتاه فيلم (تقريبا 75 دقيقه) ذهن وی را به سوی اين پيش می برد که نکند قسمتهايي از فيلم سانسور شده است!!! اين در حاليست که در جايي ديگر که مهتاب به همراه مادرش از خانه بيرون می زنند و به خانه ارسطو می روند در آنجا وقتی مادر با ارسطو روبرو می شود اصلا تعجب نمی کندکه مثلا "اين خانه كيست؟ اين پسر كيست؟ و..." در اينجا ما می توانيم فرض كنيم که در مسير خانه مهتاب – پارک تا خانه ارسطو مهتاب قضيه را برای مادرش روشن کرده که در فيلم نمايش داده نشده است اما در مورد مساله قبل حتی فرض اين چنيني هم بعيد و دور از ذهن و غيرقابل توجهي بنظر می رسد.

نقطه ضعف ديگر فيلم استفاده بی اثر "آن بازيگر مشهور زن" است که صحنه های مربوط به او و مهتاب نه تنها هيچ بار احساسی  را به دوش نمی کشد بلکه بنظرمی رسدصرفا محمل و بهانه ای برای ادامه داستان و قرار دادن چندين ديالوگ عاشقانه و كليشه ای بی مصرف مثل " قيافه ارثيه  ولی دل واسه خود آدمه" و يا "کاش به دنيا نمی آمدم" و... در طول فيلم می باشد و بقول خودمانی ديالوگها خيلي «رو» هستند. فيلمسازان محترم بايد بدانند که در سينما رساندن مفهوم بصورت ظريف و استعاری و با لطايف تصويري زيبايي و اثر بخشی آن را صد چندان می کند نه آنکه جملات مفهوم دار جدا از ماجرای داستان و نتيجه گيريهاي لسانی بسان وصله های ناجور، که اگر اين طور بود بجای ساخت يك فيلم سينمايي يك ميزگرد آنهم از نوع « کانال چهاری» موثرتر می افتاد.

مجموعا می توان گفت « آبی » بر خلاف گفته ها و شنيده هاي پيشين علاوه بر گيشه حرفها و مسايل ديگري هم برای گفتن دارد؛ که صد البته اين نوع سينماي دومنظوره و يا حتی چندمنظوره (multi purposive) سالهاست که مد نظر دوستداران سينما بوده است و اين برجسته ترين ويژگي فيلم است که کار فيلمساز را با توجه به انتظارات مردم، در آينده مشکل تر می کند. 

 

امين محمدي

mohammady_amin@yahoo.com