|
«هوالطيف»
گرگها دو بار مي گريند !!!
«اين رنجنامه ماجرايي
است حقيقي از زبان پدر يكي از قربانيان شوم پديده خانمانسوز اعتياد ،خطاب به
كليه پدران و مادران داغديده اي كه پنجه تف آلود ابليس افيون همچون تارهاي
عنكبوت آغشته به شوكران نيستي و تباهي،جگر گوشه هايشان را از گلستان عشق و
بوستان معرفت راهي گورستان سرد سايه هاي مرگ نموده است»
خسروخان ما اهلش نيستيم.
اصلا بوش كه مي خوره به دماغمون يك جوري حالمون بهم مي خوره،
چه جور بگم
برات،
من سيگار هم لب نمي زنم چه برسه به اينكه وافور هم بگيرم دستم؟! فردا پس
فردا معتاد مي شيم و مي افتيم راه خدا، اون موقع به جاي اينكه يك لقمه نون
براي خانواده بدبختمون ببريم بايد بگرديم دنبال سوخته، تلخكي وخاكه ذغال! مي
دونم از محبت و دست و دلبازي به ما تعارف مي زني ولي قربون صفا و مرامت، ما را
بي خيال شو!
خسروخان با اون صورت درب و
داغون و پر از زخم و زيلي كه هنوز يادگارهاي عهد چاقو ضامن دار و چماق و قمه
به وضوح در آن مشخص بود نگاهي سرد، ملامت بار و فريبنده به مهمان ناخلف و
ناسپاسش مياندازد. كريم كمي خود را جمع و جور كرده و عرق داغي را كه بر
پيشانيش پينه بسته است پاك مي كند، اصلا زندگي شانس مي خواست كه كريم يك جوي
ناقابل هم از اون دشت نكرده بود. با هزار مصيبت ديپلم گرفته بود، بعد هم
دانشگاه دولتي كه هيچ، آخه مال خدا لايق ديده هاست! دانشگاه آزاد هم براي كسي
كه از بس سر چهارراهها دستفروشي و سيگار فروشي كرده، واريس امون پاهاش را
بريده بود درست مثل اين است كه توي صورت شيش تيغه يكي از اين پولدارهاي تازه
به دوران رسيده يك تف گنده بندازي و سرش فرياد بزني: اخوي، واحد پول دانشگاه
آزاد رياله يا دلار؟! خوب ديگه چكار مي شه كرد؟ از ازل تا ابد درس و مشق
و تحصيل را گذاشتن واسه اين بچه پولدارهاي نازك نارنجي كه لپهاشون عينهو هلوي
پوست كنده از بس كه هي مي خوري و هي خوش مي گذرونن برق ميزنه و پوست تركونده!
دوسال هم مثل بز اخفش كچلش كردن و بردنش اجباري در حاليكه رفقايش يكي يكي پشت
اون ماشينهاي كذايي كه هنوز زير سيگارش پرنشده، باباهاشون يكي ديگه براشون
سفارش مي دن، كارت معافي به جيب و موبايل به دست، فلان دختر را سوار مي كردن و
بهمان دختر را پياده، كريم ننه مجبور بود بالاي دكل ديده باني كه به كفر
ابليس هم نمي ارزيد از سرماي سياه زمستون لاكردار چشمهايش دودو بزنه و نگهبوني
بده تا مبادا آرامش و آسايش عزيز دردونه هاي گوگولي مگولي بهم بخوره و
شخصيتشون جريحه دار بشه؟! اين همه دربدري و بيچارگي توي اين زندگي سگي كم
نبود مريضي پدر هم شد قوز بالا قوز! يك عمر تمام آشغالهاي مردم را جمع كرد و
كوچه و خيابونها را جارو و پارو زد ولي وقتي كه به خاطر ديسك كمر افتاد روي
تخت مريضخونه، كسي محل يابوهم بهش نگذاشت و همه حاجي حاجي راه مكه! كريم موند
و ننه عليلش و چار پنج خواهر و برادر گشنه مف دماغي! حالا هم كه هي برو دنبال
كار و هي بهت بگن شرمنده ايم، آقاجون كار كجا بود؟ نون خور اضافي نمي خواهيم،
بيمه اذيت مي كنه والخ! هر اداره دولتي هم كه سر ميزني وقتي كه ميفهمن ديپلمه
اي، چنان ميرن توي چشمت كه انگار خداي نخواسته از ديوار همسايه كشيدي بالا يا
اينكه بلانسبت شتر توي شيكم گاو پيدا كردن! اينجا هم كه خسرو سمساري ايكبير
گرفته، شده خسروخان و تند تند تلخكي داره بذل و بخشش ميكنه!! شيطونه مي گه
بلند شو و بساط منقل و وافورش را بزن بهم و هر چي از دهنت در مي ياد به اين حمال
بي بته بگو و از خونه اش بيا بيرون ولي چه ميشه كرد، ناله طفلان و قار و قور
شكم هاي گرسنه نچشيدي كه بدوني پوست هندونه خونه همسايه را سق زدن چه ذلتي
داره و كفش عاريتي برادر را پوشيدن چه خفتي!!! پس بهتره كه باهاش كمي مدارا
كرد شايد فرجي شد و اين عجوزه سبيل كلفت از خر شيطون اومد پايين و يك كار و
باري توي سمساريش بهمون داد تا حداقل ازخجالت اون چشمهاي به خون نشسته خواهر
كوچيكمون كه هفت ماهه آزگاره در حسرت خوردن يك تيكه گوشت داره پرپر ميزنه و
اين قلب صاحاب مرده را جزجز مي كنه در بيايم! آخ، امون از فقر و نداري! امون
از بي كسي و تنهايي! خدايا مرديم از خوشي!؟ كريم هنوز در افكار دور و دراز خودش
غوطه ور بود، كه باصداي دو رگه و نخراشيده خسروخان از عالم هپروت بيرون اومد،
خسرو خان هم يك بست ديگه بار گذاشت و پس از اينكه لبخندي شبيه مرده هاي
موميايي شده تحويل كريم داد به حرف اومد و گفت: كريم جان، بي خيال! مزه لوطي
خاكه، مزه خسرو خان هم معرفته!! معرفت هم كه بيشتر از سه نقطه نداره، قربون
اون قيف سربالات، اين كه ديگه آبغوره گرفتن نداره، مي خواي نكش خوب لب نزن،
كسي كه به زور وادارت نكرده؟! اگه هم ديدي اصرار كردم يك پك بزني ودود
كوچولويي بگيري، خواستم ازاين فكر و خيال بياي بيرون و به اصطلاح امروزي ها حال
بياي! و گرنه ترياك كيلو خداتومن كه حلواي زنجبيلي يا باد هوا نيست كه من بذل
و بخشش كنم و تازه منت هم بكشم! ما هم كه عملي نيستيم يا خداي نكرده فكركني
دور از جون عين سگ و اداري بستنمون به اين منقل! هروقت كه مزه زندگيمون گس
ميشه و مي خواهيم كه از دست اين روزگار لامروت نفسي بكشيم، تفنني و الكي الكي
چند پك ميزنيم تا ريه هامون از دست اين هواي لاكردار نفسي چاق كنه و هم اينكه
خستگي يك هفته كار و سگ دو زدن توي سمساري را بدر كنيم! آره داش كريم، ما هم كه
حالا مي بيني چار زانو جلوت ولو شديم و حرف دلمون برات ريختيم وسط، براي
خودمون كس و كاري بوديم و نوچه و خاطر خواه داشتيم! يك وقت فكر نكني كه
خواستيم حرمت دود را بشكنيم! اگه هم بهت تعارف زديم چون گمان كرديم كه از اون
بچه ننه هاي خورشتي كه با يك گرم حشيش حبيب الهي عاشق ميشن و با يك پك كوكاي
سياه قركمرشون وا مي شه، نيستي والّا....
كريم آب دهانش را قورت مي
دهد. مثل اينكه كار بي كار! به خاطر يك مثقال درد بي درمان دوباره روز از نو
روزي از نو، چشمهاي وقيع خسروخان مي خواستن درسته قورتش بدن، عرق سرد شرمندگي
و پشيماني و رودرواسي همين جور شرشر بر گونه هاي كريم سرازير مي شد. خسرو خان
هم در حاليكه سعي مي كرد آتش منقل وا نرفته و بيشتر گر بگيرد تكه اي از
باقلواي عربي بشقابش را با انگشتان سياه شده از اون ذغالهاي سرخ سينه كفتريش،
گذاشت توي اون دهان گشادش، بالاش هم يك چايي قيري سركشيد و ادامه داد: كريم
خان، باز چه مرگته؟ ما كه گفتيم تسليم، تو ديگه چرا كوتاه نمي ياي؟ نكنه
نگران كارو بارتي؟! خيالت راحت باشه، خسرو از اون نامردهاي پشت بازارچه نيست
كه با يك دلم ديمبو گريه اش بگيره، به مشدي هم سلام برسون بگو خسرو گفته تا
وقتي كه زنده ام پسرت مثل پسر خودمه، از فردا هم بيا سركار، هر چي
خورديم باهم ميخوريم! خسروخان يك چايي ديگر براي كريم ريخت. يك تكه از اون
باقلواي زهر ماري هم گذاشت داخل بشقابش، كريم هم با ولع خاصي چاي وباقلوا را
با هم بلعيد، درست مثل همان شوكراني كه محكوم در حال مرگ قبل از رفتن به
بالاي دار سر مي كشد. آثار رام شدن اين آهوي سركش كاملا در چشمان معصومش موج
مي زد، ذغال هاي داخل منقل بدجوري گرگرفته بودن، عينهو لاشه يزيد توي كوره
هاي آدم سوزي جهنم! خسروخان آخرين بست راهم بار گذاشت و از زير چشم با اون
چشمهاي دريده اش نگاهي خريدارانه به طعمه زبان بسته اش انداخت. بعد هم آخرين
تير را از تركش رها كرد و با صدايي به مهرباني يك مادر كه بچه اش را شير مي
دهد گفت:داره كم كم ازت خوشم مي ياد، نه بابا معلومه كه مرد عملي! داشتم ازت
نااميد مي شدم. پيش خودم مي گفتم، خدايا ببين بعد از يك عمر آبروداري چطور
بايد دكان را بديم دست يك شاگرد ننر و بزدل! آخه گردن به اين كلفتي، بازو به
اين بزرگي، سينه به اين فراخي، اون وقت از يك پك ناقابل بترسي؟ بابا دست
مريزاد، ورزشكار باشي و از معتاد شدن بترسي، اون هم با يك دفعه مصرف!؟ تازه از
چيزي فرار كني كه دواي دردت باشه! چيزي كه داخل تمام اين قرص و كپسول و
آمپولهاي دكتر مكترها فراوونه! به قول خودت هميشه خدا از دست واريس و پادرد
لامصب مشغول متراژ كردن مطبها و داروخانه ها هستي، خوب مرد حسابي بجاي اينكه
قرص و دوا مصرف كني و مشابه اش را بخوري، اصلش را بگير كه فرعش ول معطله! اين
دكترها هم اگه چيزي سرشون ميشد ميرفتن اين ايدز را درمون مي كردن!! بيا كه
دواي دردت پيش خودمه، فقط سوسول بازي و ننه من غريبم بازي را بگذار كنار
و بيخود هم اداي جوجه محصلهاي نازنازي را در نيار كه اين چيزها نه به كارت مي
ياد و نه به ريختت مي خوره! هر جورش را هم كه بخواهي واست فراهم مي كنم، سيخي،
وافوري، قليوني، قاشقي، سرنگي، لوله خودكاري، مدل عشقي، مدل دانشجويي، مدل دختر
كشي و هزارتا مدل كوفت و زهرمار ديگه... تو فقط بگو آره، بقيه اش با خاك زير پات
خسرو شيش انگشتي! بساط و كباب و دود و دم از من، كيف و صفا و حال هم از تو! برو
تموم دنيا را بگرد ببين رفيق به با معرفتي و فداكاري مثل من پيدا مي كني؟
حالا هم بيا تا حروم نشده يك سرويس شب روبزن كه خودم هوات رو دارم! بعدش مي
شينيم با هم حسابي فكرهامون رو مي گذاريم روي هم تا بلكه كار و بار اين
سمساري صاب مرده را رونقي داده و ظرف يكي دو سال دست تو را پيش عهدوعيال
بندكنيم و مشدي را هم بفرستيم بلاد خارجه تا ديكس كمرش را مداوا بكنه، آره
داشم دم را غنيمت بدان كه امشب ديگه تكرار نميشه!
سيزده ماه، پس از آن شب
نفرت انگيز كه خورشيد معصوميت از شرم پلشتي و ساده لوحي اجناس دوپاي كره خاكي
روي بر تافتن از خواب شبانگاهي را نداشت به مشدي مرتضي خبر رسيد كه جسد پسرش
كريم در لابلاي آشغالها و كثافتهاي يكي از مخروبه هاي حومه شهر پيداشده است.
پزشكي قانوني علت مرگ را تزريق
بيش از حد مواد مخدر تشخيص داده بود. فرداي روز حادثه، خسروخان آن قدر در آغوش
مشدي مرتضي گريست و بر سر خود كوبيد كه هر كس و ناكسي گمان مي برد كه او از
داغ عزيز از دست رفته چنان ضجه مي كشد و پيراهن پاره مي كند. امّا زهي خيال
خام، خسروخان نه به خاطر مرگ يك رفيق و نه به خاطر عذاب وجدان و نه به خاطر
اشكهان به خون نشسته پدر و مادري داغدار و نه به خاطر هيچ چيز ديگري نمي
گريست! او فقط به خاطر از دست دادن شك مشتري و مصرف كننده دائمي و پرو پا قرص
آن گونه اشك تمساح مي ريخت و مويه كنان بر سر قرباني به مسلخ فرستاده خويش
سينه و صورتش را مي خراشيد!! آخر مي گويند كه گرگها در طول زندگي فقط دو بار
مي گريند: اول بار هنگاميست كه كفتارها خبر مي آورند آهوان جنگل كوچ كرده اند
و بار ديگر وقتيست كه مرگ خود فرا رسيده باشد!!!
هوشمند
ورعي
Email:
h_varaei@yahoo.com |