يادگار روزها و شب هاي وصل؟
اتصالي با جهان بي كران؟
اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟
التماس روزهاي زرد رنگ؟
يا
غرور بي بديل سبز و گرم؟
***
خاطرات نورهاي بي فروغ؟
يا
كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟
من
لباسم بر تن افكار پوچ؟
من
توانم بر عصاي روزگار؟
من
كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟
***
من
نه آنم كه مرا آن شمريد
يا
كه او را از تبارم شمريد
ما
كجا و قطره عمق وجود
ما
كجا و اسم او شرط ورود
***
من
هزاران چهره از خود ديده ام
وز
وجودم بر تنم باليده ام
در
ره آدم شدن در مانده ام
وز
رهش سالها كج مانده ام
***
من
سلامم به بلنداي نياز
من
سلامت چون دل اين روزگار
او
زمن هرگز نگويد داستان
من
ز او دانم هزاران چيستان
***
من
پرم از خالي حَض وجود
او
زمن آگاه از غش سجود
من
ز من بيدارتر از خواب دگر
او
زمن هوشيار و هوشيارتر
***
من
به آتش قانعم دودم كنيد
من
به پايان آگهم نورم كنيد
او
زمن دوري كند نازش كشيد
من
ز او عاري شدم يادم كنيد
***
اي
كسان دار ما دارم زنيد
بر
لسان الكنم پايان زنيد
من
وجود قاصرم خاكم كنيد
من
درخت بي بنم كاهم كنيد
***
من
شراب نارسم بي راه و رسم
من
كتاب ناصحم بي شرح و وضع
من
سفيرم يا وزير اشتهار
من
منم بي من شما را ياد باد
« عاصيه »
|